خداحافظ

بی هیچ حرفی کم و زیاد
حلالم کنید
دوستتون دارم
یا علی
برای تو می نویسم...تویی که تصور حضورت سینه ی بی رنگ کاغذم را نقش آبی عشق میزند

بی هیچ حرفی کم و زیاد
حلالم کنید
دوستتون دارم
یا علی
به نام خدایی که تو را آفرید
سلام.
این ترانه رو قبلا گذاشته بودم
اما به لطف یکی از دوستان خوبم اصلاح و اجرا شد
منم دیدم چون شنیدنش با صدای دوست خوبم(حامد)سرشار از لطفه خوندن دوباره ی این شعر حقیر هم خالی از لطف نیست(کلا خودم نفهمیدم چی گفتم بسکه از صبح ذوق دارم)
اجرای این ترانه با صدای دوست و برادر خوبم"حامدبصیر" روی وب در حال پخشه که از شنیدن صدای ایشون لذت میبریم
بهش بگین...
بهش بگين كه خندهاش آتيش به جونم ميزنه
بگين كه آرزوم فقط عشقو تو چشماش ديدنه
آخ كه ديگه صبر دلم سر اومده
چرا فقط سهمم ازش صداشو هي شنيدنه؟
دلم گرفته اي خدا چرا نمي بيني منو؟
ميگن پر از غروري و دوست نداري شكستنو
آهاي خدا با تواما چرا جوابي نميدي؟
نگو تو هم بريدي و به آخر خط رسيدي
كسي كه دوسش دارمو بازم بايد رها كنم؟
انگار كه سرنوشت من يه روز خوش نديدنه
ميخندم اما ميدوني چه آتيشي تو جونمه
سهم من از اين زندگي فقط نفس كشيدنه؟
بازم دلم هواشو كرد اشكاي داغ رو گونمه
كاش ميدونست تكيه گا(ه)ش حريم امن شونمه
بهش بگين كه زندگيم خاليه وقتي نباشه
بگین که بودنش برام دنیایی از آرامشه
بگين بياد كنار من اين لحظه هاي اخرو
بگين بياد كه گونه هام منتظر نوازشه
"عسل تلخ"
با تشکر فراوان از داداش حامدم![]()

به نام اوکه تورا آفرید
دلم گرفته
دلم گرفته آسمون، خسته شدم از این زمون
از بغض کهنه ی دلم ، این هِـق هِـقای بی امون
این غصه های بی شمار، دیگه امونمو برید
از پشت خنده های من ، هیچکسی اشکامو ندید
کدومشو بگم برات؟ چشام که خیره ان به راه ؟
یا دلی که تو دام عشق ، افتاده پاک و بی گناه ؟
شبای بی ستاره و روزای سرد و سوت و کور
تو که می دونی آسمون ، می میرم از من بشه دور
از ترس و تردیدم بگم ، یا دل دل و دلواپسی ؟
صبرم تموم شد ای خدا ، کی تو به دادم می رسی؟
عسل تلخ ۱۷/۲/۸۹

قلبم تپش قلبت را مي خواهد پس قلبم را به تو ميدهم
چشمانم نگاه زيبايت را مي خواهد پس نگاهم از آن توست
عشقم تمامي لحظات تو را مي خواهند وبراي با تو بودن دلتنگي ميکنند
دل من همانند آسمان ابري از دوري تو ابري است
درخشش چشمانم همانند خورشيد درخشان انتظار چشمانت را مي کشند
پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.
عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت.

بنام خداوند عشق
چند خطي باز براي اينكه بداني هنوز هم به يادت هستم...
بيا اي روياي قشنگ، بيا تا به همه نشان بدهيم كه رويا را فقط در عالم خواب نميشود زيارت كرد، بيا تا به همه ثابت كنيم كه ميتوان به روياها هر چقدر هم دور، دست يافت... بيا تا دست در دست هم فرياد بزنيم كه عاشق هستيم و عشق زيباست و عشق هنوز هم وجود دارد... ميخواهم رازي را با تو در ميان بگزارم:هيچ ميدانستي اي نازنين من كه من قبل از تو عاشق باران بودم؟ و هيچ خبر داري كه وقتي عاشق تو شدم باران هم زيباتر شد؟؟ وقتي آسمان ناگهان خشمگين ميشود و صورت مهربانش سياه ميگردد و ناگهان بغضي كه روزهايي بسيار تحمل كرده، ميشكند، من هم بيرون ميروم و آسمان به ديدن من ميايد و دستهايم را در دستهايش ميگيرد و ميگويد كه باز هم خبري براي من دارد. و من گوش ميكنم، ساكت و بي صدا... و او همچنان درددل ميكند و ناگهان غرشي ميكند و به يادم مياندازد كه
”اي ديوانه تو هم خود عاشقي پس چرا برايت تعريف كنم؟ تو خوب ميفهمي چه ميكشم...“ آنگاه است كه من هم بي امان گريه را سر ميدهم و با تكان دادن سر زمزمه ميكنم:”ميفهمم، ميفهمم...“ و همچنان من و آسمان در آغوش هم ميگرييم... و آسمان بار ديگر باز بانگ بلند ميكند كه:” بيا به من قول بده كه وقتي به دلداده و شيفته ات رسيدي، مرا فراموش نكني...“ و من قول دادم... شاهزاده من بدان كه هر بار آسمان غمي داشت و به گريه افتاد من هم گريه خواهم كرد... ولي بدان كه گريه من ديگر از روي غم نخواهد بود بلكه گريه شادي خواهد بود كه من به عشق زندگي خود رسيده ام و من خوشبخت هستم ولي حيف كه آسمان هنوز هم تنهاست...
اي عشق من، اين بود راز من بود... مرا همچنان دوست بدار، چرا كه من هميشه دوستت دارم

خواستم برگشتت رو جشن بگیرم
موندنت رو...
از همین جا با تمام وجود فریاد میزنم دوستت دارم
خواستم بدونی که بودنت برام مهمه
با تمام وجود عاششششقتم
با شین شش نقطه به قول خودت
تموم شد ترانه؛به آخر رسیدم
با اشکام التماست کردم که بمونی اما انگار نتونستی اشکامو ببینی
هر چند دوست داشتنم رو باور نداری اما دوستت دارم
گلوم پره بغضه؛انقد پر که از صبح نتونستم یه کلمه هم با کسی حرف بزنم چون نخواستم جلوی دوستام بشکنه و بهت بدوبیراه بگن
همیشه و همه جا از نوشتن حرفای دلم ترسیدم،بخاطر تو
اما اینجا ماله خودمه
بار آخره
پس با شهامت مینویسم
دوستت دارم
کاش نمیرفتی
کاش میشد یه بار دیگه میذاشتی سرمو بزارم رو شونت
کاش میذاشتی یه بار دیگه صداتو بشنوم
من عاشقتم دوستت دارم باورکن اما تو هم گفتی دوسم داری اینو یادت نره
من تو بدترین وضع زندگیم بودم که تنهام گذاشتی و شونه هاتو از اشکام گرفتی
اگه تو روزای عادیه زندگیم بودم مطمئن باش به پات میفتادم که نری
اما به خدا توانشو نداشتم عزیزه من
دیگه جونی تو تنم نمونده
باورکن
آخه تو مشکلم رو میدونستی خداییش تو میخواستی میتونستی
اینو گوش کن آخرین حرف دلم
http://www.p6670.com/ehsan/Music/88-12/11/Majid%20Kharatha%20-%20Cancel/MP3/01%20Cancel.mp3
|
غمی غمناك | |||
|
شب سردی است، و من افسرده. راه دوری است، و پايی خسته. تيرگی هست و چراغی مرده. می كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سايه ای از سر ديوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها. فكر تاريكی و اين ويرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهانی. نيست رنگی كه بگويد با من اندكی صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ برآرم از دل: وای، اين شب چقدر تاريك است! خنده ای كو كه به دل انگيزم؟ قطره ای كو كه به دريا ريزم؟ صخره ای كو كه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل، غم من، ليك، غمی غمناك است. ((سهراب سپهری)) |

به نام هستی هستا!
زمزمه ی دلتنگی های من
به آسمون نمی رسه ، صدای زجه های من ؟
یا پنبه تو گوشته و ، قهری با من خدای من ؟
بغل نمی گیری منو ، نوازشم نمی کنی ؟
با بوسه هات، لالایی هات ، خواب تو چِشَم نمی کنی ؟ !!
یادش بخیر بچه گیا ، همه ش تو آغوشت بودم
زمزمه هامو می شنیدی ، انگار دَمِ گوشت بودم !
آهای خدا ، با توأما ، حرفی نمی خوای بزنی ؟
خوبه خودت خوب می دونی ، که تنها امید منی
کی میگه دنیا دو روزه ، پلک بزنی تموم شده ؟
پلک می زنم ، پلک می زنم ، تمومیش آرزوم شده !
من که یه عمره قبضه ی ، رنج و عذاب و ماتمم
با غصه همخونه ام و ، رفیق پابست غمم
کی گفته این قانونه که : آخر هر غم خوشیه ؟
اینجا که رسم زندگی قانون عاشق کُشیه !
دردام زیاده اما تو ، برات مهم نیست چی می گم !
درد دلامو مهربون ! جز تو باید به کی بگم ؟؟
عسل آرین منش
با تشکر از دوست خوبم جواد نوروزی
تقدیم به آغوش گرمت!![]()

به نام آرام قلبها...
صبح زود آراش از خواب بيدار شد و آماده شد كه بره جواب آزمايش رو بگيره كه تلفنش زنگ خورد آرام بود
-سلام آرام جان خوبي؟صبح بخير
-سلام صبح بخير خوبم،توخوبي؟
-ممنون،چيزي شده؟چرا انقدر نگراني؟
-نميدونم آرش ديشب يه خواب بد ديدم،كي ميري آزمايشگاه؟
-انشالله كه خيره،نگران نباش،دارم ميرم
- باشه پس مواظب خودت باش
-تو هم همينطور
...
آرش تو آزمايشگاه منتظر نشسته بود كه منشي صداش كرد و جواب آزمايش رو به دستش داد آرش پاكتو گرفت و با خوشحالي بازش كرد اما با ديدنش سست شد و همونجا روي صندلي نشست و سرش رو توي دستاش گرفت
همون لحظه آرام تماس گرفت
_الو...آرش....كجايي؟چيشد؟جوابو گرفتي؟
آرش نتونست بغضشو نگه داره..... شكست.صداي گريه ي يه مرد تومحيط آزمايشگاه پيچيده بود و همه نگاهشون جذب اون شده بود
-آرام جان ما نميتونيم با هم ازدواج كنيم،مشكل از منه، زندگيتو تباه من نكن،من از زندگيت ميرم بيرون
-چي؟يعني چي؟مگه ديونه شدي؟(بغض آرام هم شكست)
-آروم باش آرام من
-چطوري آروم باشم؟آرش من نمیزارم به همين سادگي از دستم بری، من با مشكلت كنار ميام،فوقش بچه دار نميشيم ،چي ميشه مگه؟
هيچ كس نميدونست تو دل آرش چي ميگذره ،تويه لحظه داغون شده بود و انگار همه چيزشو از دست داده بود
اما يه لحظه با خودش فك كرد نبايد نااميد بشه،نااميدي بزرگترين گناه چون عاجز و ناتوان شمردن خداست.يادش افتاد كه ماه محرم در راهه. تا حالا از امام حسين چيزي نخواسته بود اما شنيده بود آقا هيچكسو بي جواب نميذاره، شنيده بود آقا دست رد به سينه ي هيچكس نميزنه
تصميم گرفت بره پيش آقا،كربلا
-آرام جان من ميخوام برم كربلا،عليرضا ميگفت مسجد محل داره ثبت نام ميكنه،دعا كن آقا قبولم كنه،ميخوام برم ازش بخوام،التماسش كنم
-كربلا؟خب منم ميام آرش،باهم بريم،خواهش ميكنم
-بزار تنها برم آرام،خواهش ميكنم،انشالله حاجتمو كه گرفتم دفعه ي بعد با هم ميايم،آرش و آرام كنار هم،خب؟اما بزار اين بار آرش تنها بره(آرش اينا رو با بغض گفت)
-باشه
يه هفته بعد آرش ساكش رو بسته بود و تو مسجد محل منتظر اتوبوس بود كه بياد و اونو به بين الحرمين ببره پيش آقا
عليرضا و سوگند،پدرمادر آرش و مادر و دايي آرام و آرام براي بدرقه ي آرش اومده بودن
اتوبوس اومد
آرش سمت پدرومادرش رفت و دستشون رو بوسيد و گفت حلالم كنيد،پسر خوبي نبودم براتون
بعد هم دست دايي آرام رو بوسيد و حلاليت خواست و گفت ممنونم حاج آقا تو اين مدت خيلي برام بزرگي كردين،خيلي كمكم كردين
عليرضا رو تو آغوش گرفت و بوسيد و گفت ممنونم دوست خوبم،حلالم كن خيلي اذيتت كردم،تو و سوگند خيلي تو اين مدت بهم لطف كردين و كمكم كردين
به مادر آرام نگاه كرد و گفت مامان جون حلالم كنيد اگه تو اين مدت اذيتتون كردم
آرام............بغض آرش شكست و نتونست چيزي بگه ميون بغض و گريه گفت دوستت دارم،حلالم كن
هيچ كس نتونست حرفي بزنه،بغض راه گلوي همه رو بسته بود
آرش سوار اتوبوس شد و رفت،چشماي خيس آرام به اتوبوس دوخته شده بود كه داشت دور ميشد
دوروز بعد آرش كربلا بود. حرم آقا.....تو حياط نشسته بود و داشت با آقا درد دل ميكرد
آقا جان،ارباب،كمكم كن،صدامو ميشنوي؟منم آرش،نوكرت، نميشناسي؟تازه به جمع نوكرات اضافه شدم، آقا جان تو ميدوني تو دلم چي ميگذره!آرام من بيماره،دكترا ميگن ازدواج براش سمه،نبايد ازدواج كنه چون بيماريش رو تشديد ميكنه و به مرگ نزديك ميشه،نميخوام بميره،آقا درمونده ام،نميدونم چيكار كنم كمكم كن،من اينو بهش نگفتم.دروغ گفتم من بهش گفتم كه مشكل از منه و نميتونيم ازدواج كنيم نخواستم ناراحت بشه و غصه بخوره،ارباب!آقا جان علي اكبرت،آقا جان دختر سه سالت كمكم كن ،از خدا بخواه آرام رو شفا بده
اي خدااااااااااا
آقا شنيدم تو به هركس كه دست به دامنت بشه نه نميگي و دست رد به سينه اش نميزني.آقا فداي لباي تشنه ت،نااميدم نكن،با دل شكسته اومدم،آقا اينجا غريبم
آرش همونجا خوابش برد توي خواب ديد آقاي سبز پوشي اومد كنارش نشست و دست روي سرش كشيد و گفت جوون غصه نخور،آرام خوبه،
-آقا شما كي هستين؟آرام رو از كجا ميشناسين؟از كجا ميدونين كه خوب شده؟
-من؟من ازتو غريب ترم جوون،منم غريب كربلا؛پسر علي(ع)....
-آرش آقا رو بغل كرد و بوسيد و....گريه امونش نداد كه چيزي بگه
آقا نوازشش كرد وقتي آرش آروم شد رو به آقا كرد و گفت آقا تشنمه
-بيا بريم خونه ي من،برات آب ميارم،من نميزارم تو مثل من تشنه بموني،بيا بريم دوست من
آقا دست آرش رو گرفت و با خودش به آسمون برد
فردا صبح اخبار اعلام كرد كه توي حرم آقا بمب گذاري شده و چند تا ايراني به شهادت رسيدن
(حال آرام و خانواده ي آرش و بقيه نياز به توصيف نداره)
چند روز بعد جنازه شهدا به ايران فرستاده شد
آرام جنازه ي آرش رو تو آغوش گرفته بود وگريه ميكرد.......آرش من،آرش بدقول من،آرش بيمعرفت من بلند شو مگه تو قول ندادي دفعه ي بعد باهم بريم؟آخخخخ آرش من بلند شو،رفتي از آقا حاجتتو گرفتي؟
سوگند،آرام رو بلند كرد و تو آغوشش گرفت تا دلداريش بده
تو وسايل آرش جواب آزمايش رو پيدا كردن و آرام فهميد كه خودش بيمار بوده نه آرش
جنازه ي آرش رو به خاك سپردن
آرام بعد از مراسم چهلم آرش پيش دكتر رفت و آزمايش رو نشون داد
دكتر بعد از معاينات وآزمايشهاي مختلف رو به آرام گفت:عجيبه واقعا،انگار معجزه رخ داده
هيچ اثري از بيماري تو بدن شما نيست......
چند سال بعد آرام به همراه نوزادي كه از پرورشگاه گرفته بود تا بزرگش كنه و حالا تقريبا 4-5 سالش بود و آرام اسم آرش رو روي اون گذاشته بود به كربلا رفت
آرش و آرام باهم....

قرار نبود داستانو به این زودی تمومش کنم اما داستان خودش جلو رفت دست من نبود
نمیدونم
خودم که وسطاش گریه ام گرفت
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
تقدیم به همه ی نوکرای اربابم حسین(َع)
پیشاپیش فرارسیدن ماه محرم رو هم به همه تسلیت میگم.چون ممکنه نتونم نت بیام تو دهه اول یا کمتر بیام